سفرنامه تبریز

راحله رسولی

شما رو نمی‌دونم ولی وقتی به تبریز فکر می‌کنم یهو باد خنکی میاد، لباس تو تنت تکون میخوره، موهات که وسط تابستون چسبیدن به فرق سرت، یهو افشون میشن. حتی شاید لازم باشه یه پتو هم بپیچی دورت و پاهات رو هم ببری زیر پتو و دستات رو هی ها کنی که گرم بشن. تبریز تو ذهن من این شکلیه و برای همین گفتیم حالا که گرمای تهران ذله‌مون کرده بریم تبریز یه بادی بهمون بخوره، ولی زهی خیال باطل.

از گرمای هوای تهران کلافه شده بودیم و دلمون میخواست بریم یه جای خنک. اول فکر کردیم بریم ارسباران ولی چون نتونستیم خونه پیدا کنیم و نمی‌دونستیم کجا بمونیم گفتیم طبیعت رو بی‌خیال بشیم و بریم یه جا و تو شهر بچرخیم. دمای هوا رو چک کردیم. تبریز ۳۱ درجه. مگه میشه؟ محاله. تبریز؟ ۳۱ درجه؟ یه کم دو دوتا چهارتا کردیم و گفتیم هرچی هم نباشه ۴ درجه از تهران خنک‌تره و این خودش کلیه. شاید هم این یه بار بخت باهامون یار بود و همین که رسیدیم اونجا یهو تگرگ شد. خدا رو چه دیدی.

چطور بریم بهتره؟ با قطار. دو تا بلیط قطار از شرکت رجا گرفتیم به مبلغ ۵۶ هزار تومان. از تهران تا تبریز با قطار ۱۲ ساعت راهه، با اتوبوس هم می‌تونید ۸ ساعته برید تبریز ولی کی حوصله نشستن تو اتوبوس رو داره؟ یه زمان بود که زانو درد و کمردرد سن و سال می‌شناخت ولی الان خیلی وقته که این چیزا ممکنه سراغ تو هم بیاد و اونی که زانوهاش رو مدام تو جمع‌ها می‌ماله تو باشی.

بلیطمون برای ۲۰ دقیقه به ۶ عصر بود. با مترو یه ساعت زودتر رفتیم راه آهن. توی سالن تابلوها رو نگاه کردیم. قطاری که قرار بود سوارش بشیم از مشهد می‌اومد و مسافرای تهران رو هم سوار می‌کرد. از من می‌شنوید موقع بلیط خریدن حتما به عبوری یا غیرعبوری بودن قطار دقت کنید و سوار قطار عبوری نشید. یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، ولی خبری از قطار عبوری نشد. مسئولای ایستگاه می‌گفتن تو راه گیر کرده و این رو خیلی خونسرد می‌گفتن. مگه اینجا هنده که قطار تو راه گیر کنه؟

شما رو نمی‌دونم ولی اینجور وقتا دلت می‌خواد یه همدردی‌ای باهات بشه یا مسئول مربوطه حتی از پشت بادجه بیاد اینور، شونه‌هات رو بماله و بگه عیب نداره درست میشه. اینهمه تو زندگیت حرص خوردی چی شد؟

زنگ زدم به شرکت رجا و شکایتم رو از دیرکرد قطار ثبت کردم و منتظر عودت کل مبلغ بودم که همین چند روز پیش یه اس ام اس برام اومد که مسافر گرامی، قطار شما شامل حال خسارت نمی‌باشد. که البته جای تعجبی هم نداشت.

قطار بالاخره رسید به ایستگاه راه آهن تهران. تو رو خدا می‌گفتید یه گوسفندی بکشیم جلوتون. خوشحال و الله اکبر گویان از جامون بلند شدیم که متوجه شدیم مسئولان قطار عبوری رفتن نماز بخونن. از بختیاری ماست شاید که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید، یا از دست می‌گریزد؟ کسی دقیق نمی‌دونه.

بالاخره ساعت ۱۰ شب خسته و لنگ لنگون سوار قطار شدیم. همه جا تاریک بود و نمیشد چیزی از منظره بیرون دید و تو باید سر خودت رو تو همونجایی که نشسته بودی یه جوری گرم میکردی. من مسافرت با قطار رو خیلی دوست دارم، چون به غیر از اینکه میتونی پاهاتو دراز کنی و دراز بکشی، به سقف زل بزنی و بین واگن‌ها برای خودت بگردی، صدای قطار و خواب راحت شبش که انگار تو ننویی و داری تکون تکون می‌خوری خیلی خوبه.

ساعت نزدیکای ۱۰ بود که رسیدیم راه آهن تبریز. ما نمی‌دونستیم تو تبریز هم اسنپ هست و چون دو ساعت بعد می‌فهمیدیم، از همون جلوی راه آهن ۱۰ هزار تومن دادیم و رفتیم بازار تبریز تو خیابون جمهوری بعد که فهمیدیم تبریز اسنپ داره به خاطر اون ۱۰ هزار تومان قلبمون خیلی فشرده شد.

سفر ما یه سفر سه روزه قرار بود باشه. اول تبریز رو می‌گشتیم، بعد می‌رفتیم حیران و بعد اردبیل و بعدم تهران. قرار بود یه روز تبریز باشیم و باید خیلی سریع همه جا رو می‌گشتیم.

اول از بازار شروع کردیم. بازار تبریز خیلی بزرگه و تا چند تا خیابون کشیده شده. تو این بازار بیشتر از هرچیز دیگه‌ای فرش هست. این بازار که طولانی‌ترین بازار مسقف دنیاست، خیلی بزرگه و قسمت‌های مختلفی داره. یه سری حیاط کوچیک تو بازار هست که خیلی فضای خوبی دارن، پردارو درختند و توی کارگاه‌ها و زیرزمین‌هاش دارن قالی میبافن یا قالی رفو میکنن و صدای خوردن دفه به دار قالی خیلی خوبه. این حیاط‌ها به حال خودشون رها شدن و اونطور که باید ازشون استفاده نمیشه، مثلا یه میز و صندلی‌ای توش باشه که  بشه نشست و یه چایی باقلوا خورد. هیچی به هیچی.

بازار تبریز

بازاریا تازه ساعت ۱۱ مغازه‌هاشون رو باز میکنن و تو تو این فاصله می‌تونی خوب راه بری و همه پستوها رو بگردی و چایی یا املتی بخوری. تا یکی دو ساعت دیگه بازار جای سوزن انداختن نداره و تازه ساعت ۲- ۳ هم بسته میشه. چون نمی‌دونم می‌دونید یا نه تو شهرستانا یه رسم قشنگی هست که مغازه ها رو زود تعطیل میکنند و میرن خونه میخوابند، بعضی شهرها دوباره برمیگردن سرکار ولی تو تبریز از این خبرا گویا نیست.

بخش مظفریه بازار تبریز خیلی قشنگ و پر از فرش فروشیه.  من تا قبل اینکه برم بازار تبریز، تصوری از رنگ و طرح‌ فرش‌ها نداشتم و فکر می‌کردم شبیه فرشای کاشان یا قشقایی باید قرمز رنگ باشن، ولی فرشای تبریز به کل رنگ و طرح‌شون متفاوته، رنگ صورتی یا طوسی دارند و طرح‌شون گل‌های درشته.

تبریز رو باید پایتخت تابلو فرش ایران دونست. هرجا چشم می‌اندازی تابلو فرش می‌بینی. هنرمندای تبریز حتی پارو فراتر از مرزها گذاشتند و تابلو فرش چارلی چاپلین و لرل هاردی هم بافتند که جای تقدیر داره.

تابلو فرش های بازار تبریز

بازار تبریز همونطور که گفتیم خیلی بزرگه و تا چند تا خیابون کشیده شده. یکی از بهترین قسمت‌های بازار، اسمش دوه چیه که تو خیابان سید ابراهیم قرار گرفته. قهوه خونه معروف سوراسرافیل، تنها قهوه‌خونه تبریز که زنها رو هم راه میده تو همین قسمت واقع شده. از بازار دوه چی میشه چیزهایی مثل صابون، پنیر تبریز، عسل و خشکبار و میوه تازه خرید ولی اگه دنبال سوغات تبریز مثل باقلوا، حلوا گردویی و نوقا هستی باید از شیرینی فروشی‌های سطح شهر بخری.

اینم بگم که تبریزیا خیلی میونه‌شون با عکس انداختن خوبه.  محاله دوربین رو بگیری سمتشون بپرسی عکس بگیرم و جواب نه باشه.

بازار تبریز

از بازار تبریز که بیاید بیرون، سمت غرب خیابون و روبه روی مسجد جامع، موزه مشروطه قرار گرفته. تو این موزه سران مشروطه مثل باقرخان و ستارخان و ثقه الاسلام دور هم جمع می‌شدند و تصمیمات مهم رو می‌گرفتن. ورودی این موزه ۳ هزار تومنه و یه حیاط و دو طبقه داره که سندهای مشروطه و تفنگایی که تو اون دوره ازش استفاده میکردن و دلت می‌خواد یه دونه‌اش هم برای تو باشه، نگهداری میشه.

ما قرار بود تو هتل گسترش تبریز بمونیم. هتل گسترش تبریز، چهارستاره‌ست و تو چهارراه آبرسان، یکی از جاهای مرکزی شهر قرار گرفته. این هتل یکی از قدیمی‌های تبریزه و هتل نسبتا خوبیه هرچند امکانات زیادی نداره. وقتی میری تو اتاقش احساس پولدار بودن بهت دست میده و وقتی دراز میکشی رو تخت میگی این پولدارها هم عجب زندگیایی میکنن.

خوبی هتل اینه که شیرینی فروشی تشریفات، معروفترین شیرینی فروش تبریز دقیقا روبه روشه و میشه انواع شیرینی‌های تبریز رو مثل نوقا و باقلوا ازش خرید. همینجا بگم که شیرینی فروشی تک درخت تو جاده ائل گلی و بالاتر از بلوار خیام هم خیلی خوبه.

هتل گسترش تبریز

قبل از اینکه بریم هتل با خودمون گفتیم ناهار بخوریم و یه سری هم به موزه قاجار تو خیابون ثقه الاسلام، تو خیابان فرعی شهریار بزنیم.

موزه قاجار یه محوطه و یه حوض خیلی بزرگ داره و ساختمونش خیلی قشنگه. ورودی اینجا ۵ هزار تومانه و یه عالمه تالار داره که تو یکیش اسلحه‌های دوره قاجار نگهداری میشه، تو یکیش ظرف و شیشه‌های بلوری، تو یه تالار پیانو و ساکسفون و تو یکی دیگه پول و سکه.

و اما بحث شیرین و دلچسب غذا. تبریز رستوران‌های زیادی داره که هرکدومشون تخصصی یه چیزی طبخ میکنند و جلوی مشتری می‌گذارند، مثلا یکی‌شون فقط کباب میده یا یکی دیگه‌شون فقط زرشک پلو با مرغ. ولی کسی رو ندیدم رفته باشه تبریز و بدون خوردن کباب ترکش کنه. ما تصمیم گرفتیم بریم کبابی باختر. این کبابی یه کم از مرکز شهر دوره ولی هرجای شهر که بخواید برید با اسنپ ۳۵۰۰ تا ۴ هزار تومن میشه و این شما رو انقدر به وجد میاره که با ظاهر شدن مبلغ روی گوشی چندبار چشماتون رو می‌مالید ببینید راسته یا نه.

کبابی باختر تو دروازه تهران، بلوار ۲۰ بهمن، خیابان باختر قرار گرفته. از چند تا پله میری پایین و وارد فضای رستوران میشی. اول از همه براتون سوپ جو خیلی خوشمزه‌ای میارن که جزو سرویسه بعد هم میتونید مراحل به سیخ کشیده شدن گوشت و کباب شدنش رو ببینید و تا غذا رو بیارن حسابی آب دهن‌تون راه بیفته که شاید یه کم هم شبیه شکنجه باشه.

اما اگه نخواید این رستوران برید و بخواید همون مرکز شهر غذا بخورید می‌تونید برید خیابون تربیت. تو این خیابون دو تا رستوران خوب هست، یکی رستوران حاج مجید تو طبقه دوم پاساژ تربیت و یکی هم تاواکبابی محمدی بعد از پاساژ پردیس.

یه کم بعد غذا رفتیم هتل و دراز کشیدیم تا هوا خنک بشه. خیلی شنیدیم که تابستون فصل سفره و باید سفر رفت ولی واقعا همه اینا تبلیغات مدیاست. کی باورش میشه تبریز انقدر گرم باشه که تو خیابون نتونی راه بری؟ هرچند تا خودت نری و نبینی فکر میکنی حقیقت نداره. البته تو بازار بهمون گفتن شما از تهران گرمای هوا رو آوردید چون هفته پیش انقدر گرم نبود. مهر تاییدی دیگر بر خوش شانسی زیادمون.

عصر تصمیم گرفتیم بریم مرکز شهر. میدون ساعت تبریز یکی از قشنگ‌ترین جاهای شهره. یه خیابون قشنگ و شلوغ و پرجنب و جوش که به ساختمون شهرداریش معروفه. وارد باغ ساختمون شهرداری میشی و دیگه از گرمای هوا چندان خبری نیست. درختا سایه انداختن و یه سکوت خیلی خوبی داره. یه سری پهن شدن رو چمنا و تو هم دوست داری بری بین‌شون ولی به جاش دوربینت رو درمیاری و شروع میکنی به عکس گرفتن از ساختمون و برجکی که ساعت روشه.

میدان ساعت تبریز

بغل ساختمون شهرداری پیاده راه مقصودیه‌ست. تو اولین کوچه سمت راست این خیابون، خونه تاریخی حیدرزاده واقع شده که خیلی قشنگ و دیدنی و پردارو درخته و تو با خودت میگی چه خوب که اصلا اومدم تبریز و اینجا رو دیدم.

توی همون حوالی پیاده راه تربیت یکی از معروف‌ترین جاهای تبریزه که پر از مغازه لباس و کیف و کفش فروشیه، تقریبا مثل خیابون ولیعصر تهران با این تفاوت که سنگ فرشه. اگه خواستی تو خیابون دیگه‌ای هم راه بری از من می‌شنوید برید خیابون شهناز، اینجام لباس فروشی و کفش فروشی زیاد داره ولی خب قشنگه و ادم خوشش میاد توش راه بره.

بعد از راه رفتن تو تربیت تصمیم گرفتیم ائل گلی یا شاه گلی هم بریم. میگن ائل گلی تو عصر یا شب یه چیز دیگه‌ست و خنکه و درست هم میگن. اینو راننده اسنپ میگه. میگه شاه رفته ولی تبریزیا هنوز به اون شاه گلی میگن یعنی استخر شاه.

ائل گلی یه کم از مرکز شهر فاصله داره ولی به رفتنش می‌ارزه، اگه نخواستید با ماشین برید مترو هم داره. ائل گلی یا شاه گلی یه دریاچه بزرگه که وسطش یه عمارته که تبدیل به رستوران شده الان. دورتا دور این دریاچه یه عالمه کبابی و رستوران مثل دربند تهران هستش و یه عالمه آبمیوه فروشی. اینجا یه شهربازی لونا پارک هم داره و به اضافه امکان قایق سواری تو دریاچه.

ائل گلی

هم بیرون از ائل گلی  و هم دور خود دریاچه بوی بلال پیچیده، یکی از بهترین بوهای دنیا ولی یکی از جاذبه‌های اصلی اینجا و کل تبریز به نظر من یرالما یومورتا یا سیب زمینی و تخم مرغه. سیب زمینی آبپز و تخم مرغ رو روی نون سنگک یا بربری له میکنن و بهش کره و نعنا و نمک فلفل میزنن و نتیجه شاید باورتون نشه ولی محشره.

بالاتر از همین ائل گلی یه منطقه قرار گرفته به اسم آراباس که اونطور که راننده اسنپ می‌گفت خیلی خنکه و عشایر سیاه چادر برپا کردن و میشه رفت کنار چادرشون نشست و شیر و دوغ تازه خورد. ما وقت نشد بریم ولی شما حتما برید. یرالما یومورتا حسابی سنگینمون کرده بود و باید می‌رفتیم هتل که فردا صبحش بریم گردنه حیران به امید باد خنکی. آیا نصیبمون میشد؟ سفرنامه بعدی رو بخونید.

در بازار تبریز

تبریز از نظر من؟ خیلی مبینی که همه جا میگن تبریز شهر اولین‌هاست ولی اونطوری که باید از ظرفیتاش استفاده نمیشه. فقط همینو در نظر بگیر و تصور کن که همه جای شهر کافه های کوچیکی باشه کنار خیابون که چای باقلوا بدن دستت و روزت رو بسازند، ولی نیست و چه حیف که نیست.

نوشته سفرنامه تبریز اولین بار در وبلاگ اسنپ تریپ. پدیدار شد.

سفرنامه رشت، شهر زنده و رویایی

نوشین محمودی

تا قبل از اینکه برم رشت تنها تصویری که از این شهر تو ذهنم داشتم مربوط می‌شد به فیلم در دنیای تو ساعت چند است. وقتی کوچه پس کوچه‌ها و مغازه‌های قدیمی رشت رو توی فیلم می‌دیدم، با خودم فکر می‌کردم می‌شه منم یه روزی تو این کوچه‌ها قدم بزنم.

بالاخره برای اینکه آرزو به دل نمونم تو یکی از تعطیلات تابستون تصمیمم رو گرفتم، برنامه سفر رو چیدم و راهی رشت شدم. با اینکه می دونستم تابستون‌ها رشت گرم و شرجیه ولی انقدر شوق دیدن این شهر رو داشتم که هیچ چیزی نمی‌تونست مانع سفرم بشه حتی هوای گرم مرداد ماه.

از اونجا که مبدا سفرم تهران بود، برای شروع سفر به پایانه بیهقی رفتم. چون از جاده‌های شلوغ بیزارم بلیتم رو برای ساعت۶   صبح گرفتم. مسیر تهران به رشت در صورتی که جاده خلوت باشه چهار ساعت بیشتر طول نمی‌کشه. البته اتوبوس‌ها وسط راه نیم ساعت تا چهل دقیقه توقف دارند. برای همین طبق محاسباتم ساعت ده و چهل و پنج دقیقه رسیدم رشت.

توصیه می کنم وقتی به رشت رسیدید حتما از اپلیکیشن‌های حمل و نقل شهری ماشین بگیرید چون رفت و آمدتون خیلی ارزونتر در می‌آد. من هم با استفاده از اپلیکیشن ماشین گرفتم و خودم رو رسوندم به هتل پردیس.

از قبل هتل پردیس رو رزرو کرده بودم. رشت چند تا هتل معروف داره که پردیس یکی از اون‌هاست. این هتل ابتدای بلوار منظریه‌ست و از پایانه رشت فاصله زیادی نداره. در ضمن معروف ترین هتل رشت، هتل پنج ستاره کادوس هم توی همین منظریه قرار گرفته و نمای شیک و سفیدش، زیبایی بلوار رو چند برابر کرده. رستوران تک هم تو همین بلواره و غذاهای محلی خوبی داره هرچند به پای شورکولی نمیرسه.

خوشبختانه هوا اونقدرها هم که فکر می‌کردم شرجی نبود برای همین تصمیم گرفتم بعد از کمی استراحت برم سراغ یکی از دوستانم که جدیداً توی رشت ساکن شده و ناهار رو بعد از مدت‌ها با دوستم باشم.

دوستم رستوران محلی “شورکولی” رو تو بلوار گلسار، پیشنهاد داد اما از اونجا که این رستوران خیلی شلوغه و باید از قبل میزت رو رزرو کنی، مجبور شدیم نیم ساعت منتظر بمونیم تا بهمون یه میز خالی برسه. البته بعد که غذا رو آوردن فهمیدیم ارزش اون همه انتظار رو داشت.

رستوران شورکولی

فضای سنتی رستوران با کلی قاب عکس و بشقاب‌های دیوارکوب قدیمی حالم رو حسابی جا آورد. رفتار پرسنل هم خیلی گرم و مهربون بود. از منوی پر و پیمون رستوران، شامی کباب رودباری، اناربیج و کباب ترش سفارش دادیم و با رضایت کامل غذای لذیذمون رو نوش جان کردیم.

اگه راهتون به این رستوران افتاد موقع سفارش حتما ماست و دوغ محلی رو هم سفارش بدید. یه بشقاب مزه هم داره که محتویاتش شامل باقالی، زیتون پرورده، گردو و اشپل می‌شه و خوردن این‌ها همراه غذا می‌تونه براتون تجربه جدیدی باشه. قیمت‌ها هم نه زیاد گرون بود نه ارزون.شورکولی

بعد ناهار یه سر رفتیم شهر کتاب رشت که درست رو به روی شورکولی قرار گرفته. بعد هم تو بلوار گلسار قدم زدیم.

بلوار گلسار پر از بوتیک‌ها و فروشگاه‌های مختلفه و خیلی از برندهای معروف رو می‌تونید توی این خیابون پیدا کنید. بعضی از کوچه‌های گلسار خیلی سرسبز و پر دار و درخت هستند، می‌تونید یه کم حس ماجراجویی داشته باشید و برای کشف زیبایی‌های بیشتر راه‌تون رو به سمت این کوچه‌های پهن و زیبا کج کنید. البته باید بگم بیشتر خونه‌ها تو این محله نوساز و لوکس هستند.

بعد از اینکه حسابی تو گلسار گشتیم و تو یکی از پارک‌های سرسبز اون اطراف استراحت کردیم، راه افتادیم به سمت مرکز شهر.

چون راه زیاد بود تاکسی گرفتیم و آقای راننده ما رو تا سبزه میدون رسوند. سبزه میدون یکی از قدیمی‌ترین قسمت‌های رشته.

وسط این میدون تبدیل به فضای سبز شده و عصرها پاتوق بازنشسته‌هاست برای اینکه خاطرات قدیم شهر رو با هم مرور کنند. پیاده‌راه فرهنگی رشت هم از سبزه میدون شروع می‌شه. دو طرف این پیاده‌راه کلی مغازه رنگارنگ و اغذیه‌فروشی هست. وسطش هم نیمکت داره برای نشستن. اگه دم غروب به این قسمت شهر سر بزنید می‌تونید شاهد اجرای زنده موسیقی یا تئاترهای خیابونی باشید.

از اونجا که ما بعد ازظهر رسیدیم به پیاده راه، دور و برمون خیلی شلوغ نبود و هنوز مردم در حال استراحت بعد از ناهار بودند. سرخوش شروع کردیم به قدم زدن تا برسیم به میدون شهرداری.

میدون شهرداری رشت با ساختمون‌های قدیمیش، درخت‌های نخل تزئینی، آبنمای خوشگلش و ساعت همیشه بیدارش حسابی دلم رو برد. وسط میدون مجسمه میرزا کوچک خان سوار بر اسب، مقتدرانه اطراف رو نگاه می‌کرد. دور تا دور مجسمه هم لوح‌هایی گذاشته بودند که زندگی پر فراز و نشیب میرزا رو برای گردشگرها تعریف می‌کرد.

میدان شهرداری رشت

از زیباترین جاذبه‌های این میدون کبوترهایی هستند که مهربونی مردم رشت رو حکایت می‌کنند. این کبوترها هیچ ترسی از آدم‌ها ندارند و همیشه خدا مشغول ورچیدن دونه از روی زمین‌ند.. مردم شهر برای این کبوترها ارزن می خرند و با دادن غذا به کبوترهای زیبا، نذرشون رو ادا می کنند. توی رشت حتما با این کبوترها عکس بگیرید و تصویر دوستی آدم‌ها و پرنده‌ها رو ثبت کنید.

سبزه میدان رشت

ما هم به کبوترها غذا دادیم و دلمون آروم گرفت. بعد با خیال آسوده از کوچه پس کوچه‌های پیاده راه رفتیم تو بازار رشت، جایی که می تونید یه عالمه ماهی دودی، زیتون، سیر و میوه‌های رنگارنگ بخرید. بعد از کلی گشت و گذار تو بازار خوشگل رشت، وسط پیاده راه نشستیم و بستنی خوردیم.

اینم بگم که بستنی‌های رشت در نوع خودشون بی‌نظیرند. جالبه که بستنی‌ها رو طبق یه قانون نانوشته‌، تو ظرف‌های بزرگی شبیه بشکه می‌ریزند. اگه به رشت سفر کردید حتما ً بستنی‌هاش رو امتحان کنید.

بعد از استراحت کوتاه برگشتیم سمت بلوار منظریه و هتلی که توش مستقر بودم. منظریه یکی از خیابون‌های قدیمی رشته. دانشگاه علوم پایه گیلان توی این بلوار قرار داره. یک سر منظریه به بلوار نامجو می‌رسه. خیابون‌های بلوار نامجو شما رو می رسونند به باغ محتشم.

به این باغ، پارک شهر هم گفته می‌شه. داخل باغ محتشم می‌تونید از عمارت کلاه‌فرنگی بازدید کنید. ما که چند تا عکس با این عمارت زیبا گرفتیم و کمی تو پارک گشت زدیم.

عمارت کلاه فرنگی

موقع شام که شد دوستم گفت می‌خوام بهت کباب کثیف بدم! چون خیلی کنجکاو بودم که بفهمم منظورش از کباب کثیف چیه همراهش شدم و رفتیم سمت خیابونی به اسم شریعتی که همون نزدیک‌های میدون شهرداری بود. دود و بوی کباب خیابون رو برداشته بود.

دکه‌دارهای دو طرف خیابون یه یخچال داشتند پر از سیخ‌های کباب و جیگرو چیزهای خوشمزه دیگه و یه منقل. هرکدوم هم دور و بر دکه‌شون چند تا میز صندلی چیده بودند برای پذیرایی از مشتری‌ها. معلوم بود حسابی هم سرشون شلوغه. یکیشون رو انتخاب کردیم، سفارش‌هامون رو تو یه کاغذ نوشتیم و مست از بوی کباب منتظر آماده شدن سفارشمون موندیم.

جگرکی های رشت

کباب‌ها برخلاف اسمشون نه تنها کثیف نبودند بلکه خیلی هم خوشمزه بودند مخصوصاً دوش کباب که طعمش برای من خیلی تازگی داشت و ظاهراً ترکیب گوشت و چربی بود. تجربه غذا خوردن تو کباب‌فروشی‌های خیابونی رشت، وسط اون همه جنب و جوش در نوع خودش منحصر به فرد بود. البته تا جایی که من فهمیدم بعضی از این کبابی‌ها تا صبح هم کار می‌کنند و معمولاً کانون مشخصی ندارند، یعنی در خیلی قسمت‌های رشت می‌شه این کبابی‌ها رو پیدا کرد.

فردا صبح برای اینکه تجربه قدم زدن تو محله‌های قدیمی رشت رو کامل کنم با دوستم رفتیم محله ساغریسازان، محله‌ای با کوچه‌های باریک و مغازه‌های خیلی قدیمی. معلوم بود خاطرات زیادی توی تک تک این مغازه‌ها در جریانه.

خونه‌های اطراف حسابی بوی کهنگی داشتند و سقف‌هاشون هنوز سفال‌های قرمز قدیمی رو حفظ کرده بود. توی این محله چند تا خونه خیلی بزرگ و قدیمی وجود داره که مربوط به افراد معتبر شهر بوده. البته نمی‌شه راحت به این خونه‌ها سر زد چون هنوز ملک شخصی حساب می‌شن و هرکسی اجازه ورود نداره.

قدم زدن تو این محله قدیمی، من رو برگردوند به حال و هوای همون فیلمی که فکر سفر به رشت رو تو سرم کاشته بود. این بار ساعت دنیای من بود که داشت توی این شهر تیک تاک می‌کرد.

رشت به همون اندازه که فکر می‌کردم زنده و رویایی بود. گرچه زمان سفرم اونقدر زیاد نبود که بتونم قدم به قدم شهر رو بگردم اما همین ساعت‌های کوتاهی که در رشت گذشت، پیوند عمیقی بین من و این شهر ایجاد کرد و ریشه‌هاش رو تو دلم کاشت.

به توصیه دوستم قرار شد دفعه بعد که به رشت سفر می‌کنم حتماً از پارک ملت دیدن کنم، تو دیزی سرای اردبیلی، دیزی بخورم و سری به طبیعت اطراف رشت بزنم. دفعه بعد حتماً بیشتر عاشق این شهر می‌شم.

نوشته سفرنامه رشت، شهر زنده و رویایی اولین بار در وبلاگ اسنپ تریپ. پدیدار شد.

سفرنامه یک روزه به ماسوله و دریاچه سقالکسار

دریاچه سقالکسار

سفر آدم را بزرگ می‌کند و تجربه‌هایی پیش رویت می‌گذارد که در زندگی روزمره سخت به دست می‌آید. بعد از هر سفر پنجره جدیدی به رویمان باز می‌شود و این شعر نیست.
آدم بعد از هر سفری دلش می‌خواهد چیزهایی را که از سر گذرانده، درباره جاها و آدم‌هایی که دیده یک جا بنویسد یا آنها را با بقیه شریک شود و یکی از راه‌هایش نوشتن سفرنامه است.
سفرنامه بقیه را خواندن، باعث می‌شود با آدم ها و سفرهایشان همراه شویم، با آنها از جاده‌ها بگذریم، طعم غذها را بچشیم، توی کوچه پس کوچه‌ها راه برویم و هوای تازه استشمام کنیم، انگار که ما هم آنجا بوده‌ایم.
ما در بلاگ اسنپ‌تریپ تا کنون راه زیادی را طی کرده‌ایم و از این به بعد می‌خواهیم در بخش جدیدمان با سفرنامه آدم‌ها به شهرها و جاهای جدید همراه شویم و دوست داریم شما هم همراهمان بیایید.

تیوا فرخی

صبح حدود ساعت ۵:۱۵ از میدان ونک تهران راه افتادیم به سمت کرج و بعد از اون هم قزوین. ۲۰ کیلومتری قزوین بودیم که برای صبحانه رفتیم مجتمع پرستو و صبحونه بی‌نظیری خوردیم.

خوبی مجتمع پرستو به اینه که صبحانه‌اش بوفه است و با یکبار پرداخت میتونی انتخاب‌های زیادی داشته باشی ، املت‌های متنوع، آبمیوه،کره، انواع پنیر و مربا، میوه، عدسی و حلیم، ماکارونی و فلافل و…

چایی هم سر میزها سرو میشه. بعد از خوردن یه صبحانه مفصل، پرانرژی راه افتادیم. از اتوبان قزوین رشت به مسیرمون ادامه دادیم. تو راه میشد توربین‌های بادی رو دید که با چرخیدنشون صحنه قشنگی رو  به وجود آورده بودن .

از تهران تا ماسوله ۶ ساعت راهه و به رشت که برسی نزدیک دو ساعت تو راهی. مسیرمون خیلی سر راست بود و بعد از حدود ۲ ساعت و نیم رانندگی رسیدیم به ورودی روستای ماسوله.  ماسوله شلوغ بود و پر از مسافر.

دو ساعتی رو تو روستا بودیم. ماسوله چند سالیه که بیشتر شبیه شهره تا روستا. آدم‌های محلی رو خیلی کم می‌دیدی و نسیم خنکی که می‌اومد یکم گرمای هوا رو کمتر می‌کرد . هوا دم داشت و بعضی وقت‌ها باد خنکی می‌اومد.

جاده قزوین-رشت

از مسیر پیاده روی جدیدی که تازگی ساخته شده بود و سایه داشت راه افتادیم سمت کوچه‌های بالاتر روستا ، بین راه خوراکی خوشمزه و ترشی‌ای امتحان کردیم به اسم اسکمو، اسکمو از میوه‌های ترش تهیه میشه و مثل بستنی یخی می‌مونه.

همه جای روستا خانم‌های روستایی بودن که پاپوش‌ و عروسک‌های بافتنی‌شون رو بساط کرده بودن.  وارد بازار قدیم روستا شدیم. بازار پیچ در پیچ و شلوغی که پر بود از مغازه‌های صنایع‌دستی و کافه‌ها و رستوران‌هایی که ویوی قشنگی به کوه‌های سر سبز رو به رو داشتن و همه جا پر بود از عطر گلپر که سوغات ماسوله است.

روستای ماسوله

بازار، یک عالمه مغازه‌هایی داشت که لباس‌های محلی به گردشگرا میدادن و خیلی زود عکست رو چاپ میکردن.

عکساخانه ماسوله

ناهار رو تو رستوران بامداد خوردیم که تو بازار قدیم ماسوله بود. منو رستوران پر بود از غذاهای خوشمزه گیلانی، کباب ترش خوردیم با ماست محلی و زیتون پرورده‌ای که خود رستوران درست کرده بود .

رستوران بامداد ماسوله

بعد از خوردن ناهار، تو کوچه‌های روستا قدم زدیم و شروع کردیم به عکاسی. هرچی بالاتر می‌رفتیم خونه‌ها  دست‌نخورده‌تر و اصیل‌تر بودن و حالت روستایی‌شون رو بیشتر حفظ کرده بودن. وجه مشترک تمام خونه‌های ماسوله پنجره‌هایی بود که همه‌شون گلدون شمعدونی داشتن.

خانه های ماسوله

بعد از گشتن تو روستا، حدود ساعت ۳ بعد از ظهر راهی مقصد بعدی‌مون شدیم.  از ماسوله رفتیم سمت فومن، بعد از بقعه آقا سید شریف تابلو ها رو دنبال کردیم تا رسیدیم به روستای سقالکسار، روستا سر سبز بود و تمیز.  اینجا به پاک‌ترین روستای گیلان معروفه، چون اهالی روستا راه جالبی رو برای پاکیزگی محیطشان در پیش گرفتن .

اونها  با دادن کیسه‌های زباله در ازای مبلغ ورودیه به شما یادآور میشن که این منطقه تنها به شما تعلق نداره. بعد زمانی که شما زباله‌های خودتون رو جمع آوری کنید و به اونها تحویل بدید، دو سوم مبلغ ورودیه رو به شما برمی‌گردونن.

سقالکسار

تابلو ها رو دنبال کردیم تا رسیدیم به دریاچه سقالکسار، در ورودی دریاچه مغازه‌ای بود که تونستیم ازش خوراکی بخریم و کمی جلوتر هم سرویس‌های بهداشتی تمیز و فضای کوچیکی برای بازی بچه ها . چند قدمی که جلوتر رفتیم دریاچه رو دیدیم، آرامش عجیبی داشت و همه جا سبز بود و تمیز.
اسم دریاچه سقالکسار از سه واژه سقال، لک و سار، تشکیل شده. سقال به معنای محل آب خوری و لک و سار نام دو پرنده ایه که در اطراف این دریاچه قبلا زندگی میکردند.

درواقع سد خاکی سقالکسار باعث تشکیل این دریاچه زیبا شده. مساحت دریاچه ۱۵ هکتار است و ارتفاع اون نسبت به دریای خزر ۶۴ متره. آب دریاچه از ریزش های جوی و چشمه ساران منطقه تامین میشه طول دریاچه در حدود ۶۰۰ متر و عرض آن ۵۰۰ متره.

اطراف دریاچه پر از درخت های زیباست. ما تو مرداد رفتیم و هوا کمی شرجی و دم کرده بود، اما مهم ترین ویژگی اینجا آرامشی بود که به آدم میداد انگار دکمه استاپ همه چی رو زده بودند و دیگه همه چی مثل بیرون اینجا با شتاب جریان نداشت.

سقالکسار 4

جاده رسیدن به سد خاکی سقالکسار آسفالت و هموار و در ورودی دریاچه پارکینگ مناسبی وجود داشت البته میشد با ماشین شخصی تا جلو دریاچه هم رفت. تو پارکینگ سرویس بهداشتی هم بود و یک مغازه کوچک که صدای موسیقی گیلانی از اون میومد و همه چی رو یه جور خوبی دلنشین تر کرده بود.

کنار دریاچه کافه دو طیقه‌ای هم بود که میتونستی بشینی و چای بخوری و از منظره فوق العاده دریاچه لذت ببری، کنار دریاچه قایق‌های پدالی قو شکلی هم کرایه میدادن که فقط تو قسمت مشخصی که تعیین کرده بودن اجازه حرکت داشتن.

ساعت ۵:۳۰ عصر راهی تهران شدیم و بعد رودبار یه جا توقف کردیم برای خرید سوغاتی و زیتون معروف رودبار، فروشگاهی که انتخاب کردیم پر بود از ترشی و زیتون های متنوع
بعد از خرید سوغاتی چای و کلوچه محلی خوردیم و راهی تهران شدیم و دوباره افتادیم تو زندگی کارمندی.

نوشته سفرنامه یک روزه به ماسوله و دریاچه سقالکسار اولین بار در وبلاگ اسنپ تریپ. پدیدار شد.